تبليغاتX
ما نخورده مستیم...!
ما نخورده مستیم...!
girls of hell
جمعه هفتم بهمن 1390 | 17:51 | غزل |

اون ادم تو پوزی نخورده ای که اون نظر رو گذاشته بود ...

باید در جواب بهت بگم که خاک تو سرت با اون طرز فکرت....

اگر هم زورت امده جا واسه خالی کردن خودت زیاده تشریف ببر همونجا....

خوردییییییییییییی.....

چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 23:5 | نگار |

کاش مثل اب مثله چشمه زار

گونه ی نیلوفری را تر کنیم 

ما همه روزی از اینجا میرویم

کاش این پرواز را باور کنیم

کاش اشکی قلب ما را بشکند

با نگاهی خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند

ما به جای ابرها گریان شویم

کاش با چشمانمان عهدی کنیم

وقتی از اینجا به دریا میرویم

جای بازی با صدای موج ها

دردهای اتشین را بشنویم 

سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 14:5 | نگار |

i love all the stars in the sky,but they`re nothing compared to the ones in your eyes....

سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | 21:55 | کیمیا |

میترسم

از شبی که بی تو بگذره...

از روزی که بی تو روشن شه...

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 | 22:54 | کیمیا |

نهـ چتر با خود داشتیـ

نهـ چمدانـ کهـ عاسقتـ شدمـ...

از کجا باید میـ دانستمـ کهـ مسافریـ...؟!

شنبه هفدهم دی 1390 | 10:17 | کیمیا |

صبحگاهی تاریک و هنوز هم خورشید

پی رویای شبانه ست انگار

ذره ای نور از دور...دور نه از نزدیک میبینم

از کجا می اید...از همان خانه مسکوت بلورین شاید

از همان خانه بی جان که تنی کوچک و رخشان دارد

او که روی فرش خانه ما خوابیده ست

او چرا خوابیده ست...

از کجا امده است...

اولین بار ان را در مغازه ای کوچک دیدم

برای خریدنش بهای کمی پرداخته ام

شاید ان فروشنده نمیدانست که

این خانه در خود دنیای دیگری دارد

من همان دنیارا دوست دارم

من شکفتن های گل را در تن بی جان او

میبینم

گاه گاه با تبسم های من

خانه هم میخندد

گاه گاه می گرید...

ان زمان که دلم تنگ است و...

اشک تن عریان دو چشمان مرا می گیرد

کاش ان خانه به اندازه ی تن من

بر تن خود راهی داشت

کاش میشد بروم من انجا...

به همان دنیایی که همه می گویند

دخترم ان رویاست...

اه خورشید نتاب...

بگذار من بی تاب و قرار...

با همین خانه بی جان خودم خوش باشم...

بگذار خوش باشم...

سه شنبه سیزدهم دی 1390 | 10:38 | غزل |

یادته گفتی و گفتم که چه تنگه قفسامون

توی این تنگی و وحشت چه میگیره نفسامون

تو میخواستی که که رها شی من میخواستم که رها شم

تو میخواستی که فنا شی من میخواستم که نباشم

چه غریبونه نگاهت در و دیوارو نگاه کرد

انگار از تو آسمونا یه کسی تو رو صدا کرد

گفتی اروم در گوشم زندگی یه حرف پوچه

چرا موندن و پوسیدن  اخرش رفتن و کوچه

حالا حتی آسمونا وسعتش به زیر پاته

میدونستی پر کشیدن بهترین راه نجاته

پنجشنبه هشتم دی 1390 | 14:32 | نگار |

بسیار بسیار اندکـ استـ

تعداد ادمـ هاییـ کهـ میتوانیـ با انها خود خود خودتـ باشیـ....

پنجشنبه هشتم دی 1390 | 13:33 | کیمیا |

یه تصمیم گرفتم

اگه گفتی چیه؟

نه بابا

غزل رو چه به ازدواااااااااااااااج

اه...

یادم رفت...

اهاااان  تصمیم گرفتم واسه زندگیم یه تصمیم خوب بگیرم

که مثه الان اینجوری مست نباشم...

چهارشنبه هفتم دی 1390 | 22:54 | غزل |

عجب روزیه...

امروز یه درخت کشیدم که پرتغالاش صورتیه

یه خونه که سروته شده کنار یه استخر پر از پول

یه بوس گنده هم واسه عشقم کشیدمو کنارش نوشتم از طرف غزل جونت

خدا کنه بهش برسه

اخه خیلی دوسش دارم ولی به همون اندازه ازش دورم

خیلی دلم واسش تنگ شده

کاش...

ولی با اون حرفایی که من بهش زدم اون دیگه بر نمیگرده

پس دیگه جایی واسه شکایت نیست

ولی به هر حال عجب روزیه امروز

هیشکی نیست جز خود خودم

اینجا هم ساکته ساکته

جون میده واسه تفکر

چیه ؟تعجب کردی؟

گفتم:تــــــــــــــــــفــــــــــــــــکــــــــــــــــــر

اره حتی من که نخورده مستم...

چهارشنبه هفتم دی 1390 | 22:49 | غزل |

از زندگیم یاد گرفتم اگه عاشق شدم به عشقم نگم چون از دستش میدم...

یاد گرفتم هر چی بیشتر ناز کنم بیشتر خاطر خواه دارم...

یاد گرفتم هرچی بیشتر خوب باشم بیشتر بدی میبینمو اگه بد باشم خوبی میبینم...

یاد گرفتم همیشه بخندم

اگه خوشحالم

اگه ناراحتم

اگه عاشقم

اگه دیوونم

انقر بخندم که همه بهم حسودی کنن

ولی تا کی؟

راستی مگه من تا چندسال دیگه خواهم بود؟!

از زندگی یاد گرفتم بین خوب و بد همیشه بد در  اولویته

یادمه بهش گفتم دیگه همدیگرو نمیبینیم

اون با کمال خونسردی گفت نه  غزل میبینیم

من گفتم مطمئن باش ولی...

کی راست میگفت؟

اره من

چی میشد تو راست گفته بودی...

چی میشد...؟!

اه چه زدگیه مزخرفی...

ازش متنفرم...

چهارشنبه هفتم دی 1390 | 22:41 | غزل |

روزگاریست همه عرض بدن میخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند

دیو هستند ولی مثل پری میپوشند

گرگهایی که لباس بدلی میپوشند

انچه دیدند به مقیاس نظر میسنجند

عشقها را همه با دور کمر میسنجند

خوب طبیعیست که یک روزه به پایان برسند

عشقهایی که سر پیچ خیابان برسند........

چهارشنبه هفتم دی 1390 | 15:44 | نگار |

خداوندا تو می دانی  که من مستم

تو شیطان را به قلب من عطا کردی

سپس گفتی مشو کافر ‍‍‍!!!!!!!؟

گمان کردی که من مستم

تو فرعون را خدا کردی

تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی

تو در شط فرات با مریم عزرا چه ها کردی...؟!

سپس خود را در آن بالا خدا کردی ؟؟؟

بیا پایین که آن دگر جای خداییی نیست!

کسی را با تو کاری نیست

به ناگه تیغ بران را کشیدم بر کف و گفتم

خالقم ربم تو میدانی که من مستم

تو بگذر از گناه من

ندانستم چه میگفتم....!!!

چهارشنبه هفتم دی 1390 | 15:35 | نگار |

دوست داشتن ایستادن زیر بارون و خیس شدن نیست...!

دوستی آن است که یکی برای دیگری چتری شود  و آن  یکی هرگز نداند که چرا خیس نشد...!!!

 

سه شنبه ششم دی 1390 | 20:20 | نگار |

بارانـ میبارید...

عطرتـ را بهـ لباسمـ زدمـ...

و خودمـ را گرمـ در آغوشـ فشردمـ...

وتو عاشقانهـ اینجا بودیـ...

شنبه سوم دی 1390 | 16:50 | کیمیا |

همیشهـ شیرینـ نباشـ ...

فرهاد گاهیـ باید طعمـ دیگریـ را تجربهـ کند...!

جمعه دوم دی 1390 | 20:7 | کیمیا |

گفتیم قرمز گفتن ابی...!

گفتیم ابی گفتن فوتبالی نیستیم...!

گفتم خوبه گفت چه بد سلیقه

گفتم بده گفت فکر میکنه فقط خودش خوبه

هر چی بگم یکی مخالفه...

چه دنیایی همش شده لج و لجبازی...!

جمعه دوم دی 1390 | 0:52 | غزل |

احساسمـ اگر نمیرد...

بیـ شکـ

مابقیـ بودنشـ را

بر رویـ صندلیـ چرخدار بیـ تفاوتیـ خواهد نشستـ...!!!!!!

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 17:48 | کیمیا |

منـ بهـ تو خیانتـ نکردمـ

اما تو کردیـ...

آخهـ چرا...؟!

یعنیـ منـ لیاقتـ تورو نداشتمـ؟!

خبـ بذار برو...

باید میدونستمـ کهـ عشقمونـ یهـ طرفستـ...

باشهـ برو...

ولیـ اینو بدونـ

کهـ تو منو از دستـ دادیـ...

تو لیاقتـ عشقو محبتـ منو نداشتیـ...

باشهـ برو...

فکر نکنـ تنها میشمـ...

دیگهـ عادتـ کردمـ...

منهـ نخوردهـ مستـ...

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 16:54 | نگار |

بیا معاملهـ کنیمـ...

تمامـ دردایـ تو مالهـ منـ

دلـ تنگـ منـ همـ مالـ تو

تمامـ دردایـ دنیا رو تحملـ میکنمـ

اگهـ تو حتیـ یکـ ذرهـ دلتنگـ من باشیـ...

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 | 20:57 | کیمیا |

بعضیـ ها رو باید از تو رویاتـ بکشیـ بیرونـ...

بعد محکمـ بغلشـ کنیـ ...

بعد اروم در گوششـ بگیـ:

آخهـ تو چرا واقعیـ نیستیـ لا مصبـ...!

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 | 20:54 | کیمیا |

نـاز میکنیـ کهـ چیـ بشهـ ؟!

کهـ دیوونمـ کنیــــــــ...؟!

کهـ عــــاشقتـ بشمـ...؟!

کهـ وابستتـ بشمـ...؟!

نهـ...

خیالـ کردیـ...

میخواییـ شبا جای تو بالشمـو بغلـ بگیرمـ...؟!

کهـ نباشیـ...؟!

منـ تنهـا بشمـ...؟!

کهـ چیـ...؟!

چـرا...؟!

میخواییـ چیـ رو ثابتـ کنیـ...؟!

باغرورتـ...

با نگاهایـ مبهمتـ...

چرا ناز میکنیـ...؟!

چرا...؟!

میخواییـ...؟!

اصلا چیـ میخواییـ...؟!

اَهـ...

چقدر سوالـ بیـ جوابـ...!

یهـ چیزیـ بگو...

دِ لعنتیـ یهـ چیزیـ بگـــــــو...

دیگهـ حوصلمو سر بردیـ...

آرهـ...

دیگهـ وقتشهـ...

میخوامـ بگمـ...

حرفـ دلمو بگمـ...

دیوونتـ شدمـ...

عاشقتـ شدمـ...

وابستتـ شدمـ...

آرهـ...

جایـ تو ...

هرشبـ بالشـمو تو بغلمـ میگیرمـ...

نیستیـ...

تنها شدمـ...

همهـ چیزو ثابتـ کردیـ...

با غرورتـ...

با نگاهاتـ...

آرهـ با همونـ نگاهایـ مبهمتـ...

باهمونـ دیوونهـ بازیـ هاتـ...

آرهـ...

خودکارمـ !نلـرز...

اشکم!نـریـــــز...

قلبـمــــ !آرومـ تـر...

اشکالیـ ندارهـ...

عاشقمـ کردیـ...

اما حالا دیگهـ همهـ چیـ تمومـ شد ...

واسه ما نخوردهـ مستــــا...!

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 | 14:44 | غزل |

اشکالیـ ندارهـ کهـ فقط منـ تـورو دوستـ دارمـ...

تو فقط یه قولـ بهـ منـ بدهـ...

کهـ غصهـ نخوریـ...

واسهـ اینـ عشقـ یهـ طرفهـ غصهـ نخور...

غصهـ نخور کهـ فقط منـ تـورو دوستـ دارمـ...

غصهـ نخور کهـ شبـامو با گریهـ تمومـ میکنمـ...

غصهـ نخور که روزامـو با یادتـ شروعـ میکنمـ...

تو غصهـ نخور که وقتیـ اسمتـ میـاد صدامـ میلرزهـ...

تنمـ میلرزهـ...

غصـهـ نخور...

آخهـ با اینکهـ دوریـ همیشهـ کنارمـ میبینمتـ...

همیشهـ همهـ جـا ...

حتیـ تو آیینهـ...

تو غصهـ نخور منـ کهـ مهمـ نیستمـ...

فقط یهـ قولـ بدهـ...

کهـ غصهـ نخوریـ...

تو کهـ فراموشمـ میکنیـ...

 پسـ غصهـ نخور...

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 | 14:6 | غزل |

خیلیـ سـردهـ...

یهـ ذرهـ بیـانـزدیکتـر...

بغلمـ کنـ...

بغلمـ کنـ تا گرممـ شهـ...

بیـا دیگهـ...

چرا میخندیـ...؟!

نهـ...

نـرو...

منـ اینجا تنهامـ...!

وایسـا...

منـ میترسمـ...

اینجا تاریکهـ...

منـ... اینجـا...تنهاییـ...

پسـ صبر کنـ منمـ بیامـ...

خواهـشـ میکنمـ...

کجاییـ

دیگهـ نمیبینمتـ...

اهـاااای ...نامـــــــــرد...!

باشهـ برو...

برو...

دیگهـ نمیخوامتـ...

ولیـ یادتـ باشهـ ...

رفتیـ...

بدون اینکهـ بدونیـ تمــــــــــــــامـ وجودمـ ازتـ پـر شدهـ...

باشـ برو...

دیدیـ...

حالا کهـ بهتـ احتیاجـ دارمـ جـــا زدیـ...

حتما یکیـ دیگه هستـ واسهـ مـا نخوردهـ مستــــــا...!

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 | 13:52 | غزل |